ITS MY LIFE
کم کم دارم به اين نتيجه ميرسم که شايد هيچ چيز اون طور نيست که ما فکر ميکنيم
شايد ما فقط داريم خودمون رو فريب ميديم
شايد فقط مي خوايم خود واقعي مون رو پنهان کنيم
از همه کس از همه چيز حتي از خودمون
اما چرا بايد اين کارو کنيم مگه همين جوري چه اشکالي داريم
چرا مجبوريم خودمون رو قايم کنيم پشت به اصطلاح ماسک
ميدونم الان ميگي نه من اين کارو نميکنيم من همينم که نشون ميدم
هي هرچي به همه دروغ گفتي کافيه حداقل خودتو گول نزن
تظاهر تا کي تا کي ميخواي اوني باشي که ديگران ميخوان ؟
هي يو !!! ما براي خودمون زندگي ميکنيم نه براي ديگران
نه براي پدر مادر نه براي خانواده
شايد ما در برابر اونا مسؤل باشيم اما اينو يادت نره
اول از همه در برابر خودمون مسؤليم
دليلي نداره هر چي که بقيه ميگن درست باشه
يا اينکه همه مثل هم باشن
افکار آدم ها با هم فرق داره سعي کن بفهمي
آدم ها متفاوتن مثل اثر انگشتاشون
بزار فکر کنن ناهنجاري چه ميدونيم بگن عاصي هستی
مهم اينه که بتوني خودتو باور کني
شايد خيلي سخت باشه
اما اينو مطمئن باش فردا که بر ميگردي به عقب
پشيمون نيستي
چون خودتو زندگي کردي
خود خودتو
نه کسي که ديگران خواستن
It's my life
It's now or never
I ain't gonna live forever
I just want to live while I'm alive
+
نوشته شده در یکشنبه سی ام بهمن 1384ساعت 17:45 توسط Amin GR
|
Bye for Now
او را به عشق ببخش
باشد که تا ارديبهشت ديگر
نگاه زخمي تو
بر زخم دلش مرهمي شود
و لبانش
با سلام هاي تو
از نو شکوفه دهد
خدانگهدار
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم بهمن 1384ساعت 15:49 توسط Amin GR
|
چشم به راه
اي مرد چشم به راه که مانده اي؟
دلواپس فروغ نگاه که مانده اي؟
اين گونه در غروب غريبانه غرور
ياد طلوع گاه به گاه که مانده اي؟
در گيرو دار وحشت اين قرن سرب و دود
مجنون چشم هاي سياه که مانده اي؟
اين شهر را خسوف مداوم گرفته است
ديگر به شوق صورت ماه که مانده اي؟
اينجا تمام رهگذرانش غريبه اند
اي مرد مرد! چشم به راه که مانده اي ؟
حسین فاطمی
+
نوشته شده در سه شنبه هجدهم بهمن 1384ساعت 0:50 توسط Amin GR
|
One step closer
بيشتر از اين نمي توانم تحمل کنم
تمام اينها رو قبلاً هم گفتم
هيچ کدام از اين واژه ها حسي را بر نمي انگيزد
خوشبختي را در ناداني يافته ام
کمتر شنيدن من و کمتر گفتن تو
اگر چه راهي براي فرار پيدا مي کني
مثل گذشته
هر انچه به من ميگويي
مرا گامي به پرتگاه نزديکتر مي کند
تقريباً از پا افتاده ام
يک اطاق کوچک براي تنفس لازم دارم
چون تا لبه پرتگاه راهي نمانده
و تقريباً از پا افتاده ام
مي دانم که پاسخ ها شفاف نيستند
کاش راهي بود تا نامرئي شوم
هر چند اين افکار هم حسي بر نمي انگيزد
هيچ چيز قصد دور شدن ندارد باز هم بيشتر
وقتي باهات حرف ميزنم خفه شو
+
نوشته شده در جمعه چهاردهم بهمن 1384ساعت 13:58 توسط Amin GR
|
Damn this sunset
من از غروب خسته ام من از چراغ مردگی
از اين ستاره کشتن و رواج سر سپردگی
بر آسمان نظاره کن حادثه ايست در کمين
چگونه بر کنم من اين غبارو از دل کوير
چه ظلمتی گرفته اين شب بهار مرده را
تو بی بهانه می بری بهار نو رسيده را
شب از ستاره ها تهی من و اميد روشنی
چه بی صدا نشسته ام
به انتظار مردنی؟
صدای خسته اي مرا به اوج ميکشاندم
به چلچراغ روشن ترانه می رساندم
من از نژاد نور و از تبار روشنايی ام
من آخرين مسافر ديار آشنايی ام
به سان رفتنم نگر
چه شادمانه ميروم
پی ستاره اي شدن چه مؤمنانه ميروم
من از غروب خسته ام
من از غروب خسته ام
مولانا
+
نوشته شده در سه شنبه چهارم بهمن 1384ساعت 13:33 توسط Amin GR
|
TRIUMPH OF LIFE
من از اقيانوس اندوه می آيم
ازآلام مردگان بی شمار
از التزام تراژدی
از عشقی گمشده
از تسلط جانکاه ويرانی
من می بينم جانداری را به دنبال زيستن
مضحکه اي برای خنديدن
شادمانه اي برای سرخوشی
عشقانه اي برای وصل
و در پايان می آموزم
پيروزی با شکوه زندگانی را.
Marjorie Pizer
+
نوشته شده در شنبه یکم بهمن 1384ساعت 0:23 توسط Amin GR
|